|
رد پا شکوه عشق فروغ
| ||
|
با توام ای لنگر تسکین
ای تکان های دل ای آرامش ساحل با توام ای نور ای منشور ای تمام طیف های آفتابی ای کبود ارغوانی ای بنفشابی با توام ای شور ای دلشوره شیرین با توام ای شادی غمگین با توام ای نمیدانم هر چه هستی باش اما کاش ... نه جز اینم آرزویی نیست! هر چه هستی باش اما باش [ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ فروغ ]
همه ی شهر های دنیا
در نقشه ی جغرافیا در نظرم نقطه های خیالی اند مگر یک شهر شهری که در آن عاشقت شدم شهری که بعد از تو وطنم شد. [ شنبه دوم آذر 1387 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ فروغ ]
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
زآنجا که فیض جا م سعادت فروغ تست
بیرون شدی نمای زظلمات حیرتم
هرچند غرق بحر گناهم زصد جهت
تاآشنای عشق شدم زاهل رحمتم
عیبم مکن برندی وبدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت زدیوان قسمتم
می خور که عاشقی نه به کسبست و اختیار
این موهبت رسید زمیراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم بعمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی خجسته مدد کن بهمتم
دورم بصورت از در دولت سرای تو
لیکن بجان و دل ز مقیمان حضرتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر فرصتم [ سه شنبه پنجم شهریور 1387 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ فروغ ]
عاشقم سوخته ام وا بگذارید مرا
لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا
من در افتاده ام از پا دگر ای همسفران
ببرید از من وتنها بگذارید مرا
سرنوشت من و دل بی سروسامانی بود
به قضاو قدر اینجا بگذارید مرا عاقلان راه سلامت به شما ارزانی
منکه مجنونم و رسوا بگذارید مرا
خسته وکوفته از شور وشر زندگیم
یکدم آسوده ز غوغا بگذارید مرا
تلخکامم که به غمخواری من بنشینید
شاد از آنم که به غمها بگذارید مرا
دل دیوانه عاشق نشود پند پذیر
بهتر آنست بخود وا بگذارید مرا
نیست کاری به شما مردم فرزانه مرا
وا گذارید دمی با دل دیوانه مرا
خود پرستی ز شما دوست پرستی از من
غم جان است شمارا غم جانانه مرا
کاش در آتش حسرت بگذارید چو ن شمع
آنکه در اتش غم سوخت چو پروانه مرا
گر نگشتی به مراد دلم ای چرخ مگرد
بی نیاز از تو کند گردش پیمانه مرا
عاقلان عیب من از باده پرستی مکنید
عالمی هست در این گوشه میخانه مرا
مستم ای رهرو هشیار ز خاکم بردار
یا به میخانه رسان یا بدر خانه مرا
ساقیا نالم از آن چشم فسونگر ؟حاشا
دل من کرد به دیوانگی افسانه مرا.
[ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ فروغ ]
ای آرزوی من
تو آن همای بخت منی کز دیار دور پرپر زنان به کلبه من پر کشیده ای بر بامم ای پرنده ی عرشی خوش امدی در کلبه ام بمان ای آنکه همچو من یک اشیان گرم محبت ندیده ای با من بمان که من یک عمر بی امید همراه هر نسیم بگلزار عشقها در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم می خواستم گلی که دهد بوی آرزو اما نیافتم شبهای بس دراز با دیدگان مات بر مرکب خیال نشستم امیدوار دنبال یک ستاره فضا را شکافتم می خواستم ستاره ی امید خویش را اما نیافتم. بس روزهای تلخ غمگین و نا مراد همراه موجهای خروشان و بی امان تا عمق بی کرانه ی دریا شتافتم شاید بیابم آن گهری که خواستم اما نیافتم امروز یافتم ان گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت انکه کنون نشسته مرا روبرو تویی آنکس که بود همره باد سحر منم وآن گل که داشت بوی آرزو تویی دیگر شبان تیره نپویم در اسمان تو ان ستاره ای که نشستی به دامنم همراه موج به دل دریا نمیروم تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم ای آرزوی من تو آن همای بخت منی کز دیار دور پرپر زنان به کلبه ی من پر کشیده ای. بر بامم ای پرنده ی عرشی خوش آمدی در کلبه ام بمان ای انکه همچو من یک آشیان گرم محبت ندیده ای نوشین لبی که جان به تنم میدمد تویی عمر منی که تاب و توان داده ای به من با من بمان که روشنی بخت من زتست آری تویی که بخت جوان دادهای به من.
[ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ فروغ ]
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست [ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ فروغ ]
...... دلم مي خواست !
دلم مي خواست : عشقم را نمي كشتند
صفاي آرزويم را كه چون خورشيد تابان بود مي ديدند.
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند،
گل عشقي چنان شاداب را پر پر نمي كردند،
به باد نا مرادي ها نمي دادند.
به صد ياري نمي خواندند،
به صد خواري نمي راندند.
چنين تنها، به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند.
دلم مي خواست؛
يكبار ديگر او را كنار خويش مي ديدم ،
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم ،
دلم يكبار ديگر، همچو ديدار نخستين ، پيش پايش دست و پا
مي زد.
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد.
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد،
دلم مي خواست :
دست عشق – چون روز نخستين – هستي ام را زير و رو مي كرد! [ سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ فروغ ]
دوباره هق هق گریه دوباره تنهایی
دوباره فکر وخیالش دوباره شیدایی
دوباره مستی عشق ودوباره خاطره ها
دوباره شوق تبسم دوباره فاصله ها
دوباره ماندن و گفتن به یاد چشمانش
دوباره حسرت وغصه به یاد دستانش
دوباره تلخ وگزنده دوباره مرثیه ام
دوباره عین نیازم دوباره پرگله ام
دوباره پوچی مطلق دوباره اشک ودعا
دوباره گفتن رازم به ناجی ام به خدا. [ سه شنبه هفتم فروردین 1386 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ فروغ ]
سال نو را به همه ی دوستان وبلاگ نویس به خصوص به عزیز دل تازه
کارم و خانواده گلش تبریک میگم .
ان شا ا... که سالی سرشار از خوشی وخرمی داشته باشید.
عزیز دلم همچنان دوست دارم .
بازم می گم عیدت مبارک (این یکی سفارشی واسه عزیز خودمه) [ سه شنبه هفتم فروردین 1386 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ فروغ ]
گمان نمی برم این دستها به هم برسند
دودلشکسته در انزوا به هم برسند ضریح و نذر رها کن بعید می دانم دو دست دور به زور دعا به هم برسند کدام دست رسیده به دست دلخواهش که دستهای پر از درد ما به هم برسند فلک نجیب نشسته است و موذیانه به فکر که پیش چشم من این دو چرا به هم برسند شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند .
[ دوشنبه هفتم اسفند 1385 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ فروغ ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||